«علی مندنی پور»،حقوقدان و جامعه شناس
یک نصرالله، نه یک قصّه که داستانی واقعی است که دستمایهای برای مطرح کردن دردهای امروز جامعه شده است؛ کاراکتری واقعی در دنیای حقیقی که حقی برای دیگران قائل نیست.یک نصرالله، زخمِ کهنه و التیام نیافته زمانه است، داستانی ساده و دنبالهدار با پیشینهای به وسعتِ تاریخ و به بلندای پیدایشِ اجتماعات بشری.
روایتِ زندگی آدمهایی است که همۀ حقّ را برای خود میخواهند و همۀ تکلیف را برای دیگران!نگاهی طلبکارانه و حقّ بهجانب از بالا به پائین و حسابشده با هدفِ بهرهگیری حدّاکثری از خواستها، نیازها و احساسات آدمهای ناآگاه، سادهدل و خوشباور!
داستان آدمهایی که قبل از عبورِ از «پُل» شما را با خوشرویی میپذیرند، پای درد دلهایتان مینشینند، سلامتان را به «گرمی» پاسخ داده امّا آنگاه که کارشان با شما تمام شد و از پل گذشتند، دریغِ ازانداختنِ یک نیمنگاه به پشتِ سر!توگویی بهرهگیری از چنین روشی برایشان آنقدر جذابیت دارد و به خودشیفتگی میکشاندشان که در آنی، نوع نگاهشان ازاینرو به آن رو شده، اَعمال و رفتارشان را محور و «مدارِ حقّ» پنداشته و به توهم دچار میشوند!
طنزِ روزگار آنکه، جماعت وَردست و دنباله رونیز درگذر زمان بنا به علل و تحتِ تأثیر عوامل و انگیزههایی چند که بحث و بررسی پیرامون آن در این مقال نمیگنجد، آرام، آرام با این وضعیت خوکرده، و بهآسانی به خواستههای چنین بازیگردانهایی تن در میدهند!داستانِ زیادهخواهیها، حقّ و نا حقّ کردنها، یکطرفه به قاضی رفتنها، خود را حقّ بهجانب نشان دادنها، همۀ حقوق را از آنِ خود دانستن و همۀ تکالیف را بر دوشِ دیگران انداختنها و فرصتطلبیها؛ روایتِ «بستانکارانِ خودساخته» و «بدهکارانِ خودباخته» داستانِ سوءاستفاده از مقام و موقعیت.
محصولی از جهل، بیخبری و ناآگاهی و روایتِ پر غصّۀ دورنگی و دورویی آدمها!شرححال مسخشدهها، سرگذشت آنانی که ایبسا در ابتدای راه، در این وادی سیر نمیکردهاند. امّا بنا به علل و تحت تأثیر انگیزههایی چند، به ناگاه و از سرِ اتّفاق در دام شهوتِ سیریناپذیر قدرت، انباشت ثروت و زیادهخواهیها افتاده و فرهنگِ پنداری، رفتاری و کرداری جامعه، به شدّت از ترکشهای زهرآگینشان آسیبدیده و میبیند!
تفکر «یک نصرالله» نمادی است، از«انحصارطلبی»، «خودرایی»، «خودبزرگبینی» و در یککلام: «استبداد» در زَروَرقِ نو و بزککرده که در هر جامعهای به اقتضای موقعیت نمود پیدا کرده و در صورت احساسِ خطر چهره خشن خود را به بدترین حالت ممکن نشان میدهد.و امّا داستان ما؛ روزگاری دور در «ناکجاآباد» زیرک مردی زندگی میکرد، میانسال، ورزیده و جویای نام، با فرزندانی فِرز و چُست و چالاک، مطیع و گوشبهفرمان، خوشمشرب، شیرینسخن و کار بَلَد و دارای نفوذ و اعتبار در میان اعوان و انصار.گرچه از سواد بهرهای نداشت، امّا از تجربه بالایی برخوردار بود و درجه آگاهیاش از مکتبدیدهها بالاتر نشان میداد.
همواره در صفِ مقدّم، نقشِ مصلح، میانجی، گرهگشا و راهنما را برای مردم بازی میکرد.مزرعهای بزرگ داشت، کشاورز ماهری بود و معاش خانواده گستردهاش را از این راه تأمین میکرد.متین و موقّر بود و بهظاهر خداترس و اهلِ تدیّن!
هرگاه که احساس نیاز میکرد و ارادهاش بر آن قرار میگرفت، بیقیدوشرط، به مددِ تدبیر و با زبان نرم و روشِ منحصربهفرد خویش، بهراحتی دیگران را به همکاری و همیاری ترغیب و در کارهای روزمره، بهویژه کشت و زرع در مزرعه شخصی، بکار میگرفت.تکرارِ این روش در گذرِ زمان و چشیدن شهدِ شیرین از این «گنج بیرنج»، تا آنجا برایش عادی و معمولی جلوه کرده بود که گویا، «فرمانبران» تنها به وظیفه ذاتیشان عمل میکنند و لاغیر!
با قیافهای حقّ بهجانب و از منظرِ یک فرمانده به دوروبریها نگاه میکرد. خود را محق میدانست و دیگران را مکلّف به اطاعت بیچون و چرا.بدجوری معنای واژههای «حقّ و تکلیف» در ذهنش جاافتاده بود! تو گویی، چشمِ دیدن همگامی و همراهی شانهبهشانه این دو واژه و پذیرش واقعیت لازم و ملزوم بودنشان را با هیچ استدلالی نداشت. عجیب، آنکه برای جماعت «تحتِ امر» و «گوشبهفرمان» نیز آرام، آرام این «رویّه» ناروا و غیراصولی آنچنان جای پایی بازکرده بود و همگی به این باور رسیده بودند که این مهم را ادای تکلیف و انجاموظیفه میخواندند و بهعنوان وظیفه به این، بهاصطلاح «همکاری اجباری و ناخواسته» و صد البتّه بیمزد و مواجب در حقّ «نصرالله» تن در داده و ناخودآگاه و ناخواسته با اعمال و رفتارشان به این رابطۀ یکطرفه و ناعادلانه میبخشیدند!
«نصرالله» داستان ما، همۀ حقّ را برای خود و همۀ تکلیف را متوجّه دیگران میپنداشت. خود را «محق» و دیگران را «مُکَلّف» قلمداد کرده و در عمل تکلیفی در قبال آنان برعهده خود احساس نمیکرد.کار بجایی رسیده بود که موقعِ کاشت و داشت(نگهداری و مراقبت) از مزرعه، همه «زیرمجموعه» مکلّف به مشارکتِ فعّال بودند امّا بهوقت برداشت، بهیکباره مشارکتِ جمع، جای خود را به «انحصار»، «منیّت»، «خودخواهی» و «صدای واحدِ نصرالله» میداد.
چه، کوچکترین سهمی برای هیچ تنابندهای حتّی بسیاری از همفکران قائل نبود و این رویّه «مندرآوردی» در گذرِ زمان حکمِ «قاعده و قانون لا یَتَغیّر» را پیدا کرده بود، تا آنجا که تخطّی از آن گناه نابخشودنی و نافرمان شمرده میشد.قاعدهای بیقاعده که در دلِ خود این پیام رسا را فریاد میزد: موقع «کاشت و داشت» صد نصرالله امّا بهوقت «برداشت» فقط «یک نصرالله» !منتجِ از این قاعده ،همانا آن بوده است که در وقت کار و کوشش و تلاش برای پیشبردِ کارها همه باهم، ولی بهنگام برداشتِ محصول و نتیجه از آنِ منِ تنها!
نوعِ نگاهی که با هیچیک از مبانی شرعی، قانونی، عرفی و اخلاقی همخوانی نداشته و ندارد. در این میان غرولندهایی هم گهگاه از جانبِ آدمهای رام وگوش بهفرمان از بابِ اعتراض به روش انحصاری «یک نصرالله» کموبیش بگوش میرسید. امّا این صداها آنقدر بلند و اثرگذار نبود که گوش مبارک و «سنگین» این بزرگوار را نوازش داده و چرخ ماشین قدرتمند و اراده آهنینش را از حرکت باز دارد.کارها همچنان بر وفقِ مرادش پیش میرفت. گرچه بهمرورزمان و در این بین ناچار بود، در رویّه خویش اندک تغییری حاصل و به قول امروزیها برنامهاش را نو، نوار کرده و متناسب با نیازِ زمان پیش ببرد، ولی از آنجائی که فراز و نشیب جزء جداییناپذیر زندگیست، در مسیرِ حرکت حوادثی نیز برایش پیش میآمد. ازجمله این بدبیاریها زمانی بود که برداشت خرمن به تاریکی شب میرسید و در چنین موقعیتی خرمنِ آماده برداشت را بهرسم آن روزگاران و با هدفِ جلوگیری از «چشمزخم» بدخواهان و حسودان و نیز ممانعت از دستبرد سارقان و تجاوزِ شبگردان، بهاصطلاح «مُهر» میکرد، بدین سیاق که دورتادور تَلِ بزرگ محصول گندم، جو و یا شلتوک(برنج) موجود در خرمنگاه را بهصورت دایره با چوبدستی خطّی میکشید و تند تند با خواندن «وِردی» که از قضای روزگار خودسر رشته قرائتش را به عربی نامفهومی داشت، به آن فُوت میکرد و به امید برداشت محصولی پربار با آرامشِ خیال به خانه رفته و خوابِ عمیقی را پس از این همه ترغیب و تشویق و فریاد تجربه میکرد.
چشمتان روز بد نبیند، فردا صبح اوّل وقت که برای برداشت محصول زحمت چندین ماهه در خرمنگاه نزدیک آبادی به اتّفاقِ پسران حاضر میشود، «لانه را میبیند ولی از تخم خبری نیست»، و از دست دادن «دسترنج» چندین ماهه را به حسرت مینشیند.تو نگو، «الاغهای» رهاشده و سرگردان آبادی به عادتِ معهود، در آن شبهای مهتابیِ آخرِ فصلِ بهار در مسیرِ جستوخیز آزاد و جفتکپرانی شبانهشان، چنانچه در این فصل بهوفور دیده میشود، به «خرمنگاه بزرگ و بدون حصار و حفاظ» وارد شده و تا صبح روز بعد بر سر ِ خوانِ گستردۀ «نصرالله» امّا درواقع «حاصلِ دسترنج جمع» حسابی میهمان بوده و دلی از عزا درآوردهاند؛تا آنجا که تعدادی از این چهارپایان از فرطِ پرخوری نایِ حرکت نداشته، در همانجا اُتراق کرده و نُشخوار کنان، نیششان را باز کرده و حمّام آفتاب میگیرند و تعدادی از این «جماعتِ درازگوش» نیز سَلّانه سَلّانه راه طویلههای گرمونرم «آبادیهای مجاور» را پیشگرفته و عطای برخوردِ احتمالی صاحبانِ واقعی مزرعه را در «آبادی پدری» به لقایشان میبخشند.
طُرفه آنکه پیشقراولی این حیوانات یله و رها و جفتکپران و گریزپای را چونان گذشته «چهارپایانی»از جمعِ طویلههای بیدروپیکر آبادی عهدهدار بود؛ واقعیتی گزنده، و تجربهای تلخ و فراموشنشدنی، آنکه، کم نبوده و نیستند از :قماش« نصرالله و نصراللهها» و نوعِ نگاهشان به آدمها، در زیر سقفِ این آسمانِ کبود.گرچه روشِ «نصرالله و نصراللههای» زمانه، امروزه تا حدّی نخنما شده و دیگر با این سبک و سِیاق نمیتوان، از مردم بارکشی کرد، امّا روشهای جدید متناسب با نیازهای روز، از جانبِ پیروان و رهروانِ فکریشان در جامه و جایگاههای گوناگون همچنان در راستایِ تحمیق مردم و تضییع حقوقِ «آنان» بِکار گرفتهشده و میشوند، و کم نبوده و نیستند، جماعتی بیانصاف که خواسته و هدفدار تعبیر و تفسیر خاص خویش را از واژههای «حقّ و تکلیف» بنامِ دفاع از حقوقِ مردم امّا به کامِ امیالِ نابجای خود و «اعوانوانصارشان چونان» «نصرالله» و «نصراللههای» روزگار داشته و دارند. شایان یادآوری است،آنگونه که از حال و هوای موجود برمیآید، با همۀ تمهیدات و تدابیر بازدارندهای که «نیک اندیشانِ آیندهنگر» بکار میگیرند، همچنان این بهرهکشیها از گُرده مردم با روشهای دیگری در قالب قانون، عرف، اخلاق و ... ادامه دارد !
این داستان غمانگیز و ملالآور کَی و کجا به پایان خواهد رسید؟ آینده به این پرسش کلیدی پاسخ خواهد داد.